Trust and Organizational Performance                                                                

The recent explosion of research on organizational performance has produced at least three important benefits for public management scholarship. First, it has generated general frameworks for assessing performance (e.g., Heinrich and Lynn 2000; Rainey and Steinbauer 1999). Second, it has generated high-quality empirical assessments of performance (Brewer 2005; Brewer and Selden 2000; Jennings and Ewalt 1998; Meier and O’Toole 2002; Selden and Sowa 2004). Third, it has generated comprehensive summaries identifying the most important factors explaining performance (Boyne 2003). As a rule, this impressive body of work does not consider a role for trust (see Lundin [2007] for an exception). This is not to say that public management scholars have ignored the concept of trust altogether. Only that when we focus on trust within public organizations, it is viewed as a dependent variable to be explained (Carnevale and Wechsler 1992; Gilbertand Tang 1998) or as a theoretically important but untested factor contributing to organizationaloutcomes (Behn 1995; Carnevale 1995).4Trust is featured more prominently in models of organizational performance in the private sector (e.g., Dirks and Ferrin 2002; Kanter and Mirvis 1989; Zand 1972). This literature distinguishes between interpersonal trust (i.e., trust between members of the same organization) and interorganizational trust (i.e., trust in one organization by members of another organization) (Zaheer, McEvily, and Perrone 1998). A substantial body of research finds that interpersonal trust is positively related to several measures of organizational outcomes (see Whitener et al. [1998] and Kramer [1999] for good reviews). Empirical evidence also links interorganizational trust to a greater willingness to participate in and higher performance from interfirm cooperative agreements (Muthusamy and White 2005; Webber 2002; Zaheer et al 1998). A fair summarization of this literature is that trust may influence organizational performance via three avenues: decreasing transaction costs, encouraging organizational citizenship behaviors, and promoting voluntary deference (Kramer.۱۹۹۹).  

● رهبری تحول آفرین

رهبری تحول آفرین به نوعی رهبری اطلاق می شود که در آن رهبران دارای موهبت الهی هستند و برای پیروان خود انگیزش معنوی و توجه ویژه فراهم و با نفوذ بر قلبشان ، آنها را هدایت می کنند. رهبران تحول آفرین یک چشم انداز سازمانی پویا خلق می کنند که اغلب یک دگرگونی در ارزشهای فرهنگی برای انعکاس نوآوری بیشتر را ضروری می سازد.

 

رهبری تحول آفرین همچنین به دنبال برقراری یک رابطه بین علائق فردی و جمعی است تا به زیردستان اجازه کار کردن برای اهداف متعالی را بدهد. «بس» موهبت الهی را به عنوان یکی از چهار مشخصة رهبری تحول آفرین مورد توجه قرار داد. موهبت الهی یک آتش است ، آتشی که انرژی و تعهد پیروان را مشتعل می سازد و نتایجی بیشتر و ماورای شرح وظایف آنها ایجاد می کند.

یک بعد خیلی مرتبط با موهبت الهی‌، برانگیختن از طریق الهام است . انگیزش الهام‌بخش نیازمند این است که رهبران به اعضای سازمان انرژی و نیرو بدهند. رهبران تحول آفرین ، اهمیت ماموریت و اهداف شرکت را به طور واضح به کارکنان ابلاغ می کنند. چنین ابلاغ واضحی‌، به کارکنان اجازه تلاش سخت و اغلب دست‌یابی به اهداف ماورای شرح وظایف آنها را می‌دهد. در تشریح تشویق معنوی، «بس» بیان می دارد که «رهبرانی که تشویق معنوی می کنند تمایل و توان این را دارند که به کارکنان راههای جدید نگاه کردن به مسائل قدیمی را نشان دهند ، به آنها یاد دهند تا مشکلات را به عنوان مسائلی ببینند که حل می شوند و بر راه حلهای منطقی تاکید می کنند». علاوه بر انگیزش الهامی و تشویق معنوی ، رهبران تحول آفرین به پیروان خود توجه ویژه‌ای می‌نمایند که نشان دهنده احترام و ارج نهادن به آنهاست و به عنوان مربی خدمت می کنند.

رهبران تحول آفرین به چند دلیل موثر هستند : آنها قادرند هم پیروان خود را متحد کنند و هم اهداف و باورهای پیروان را تغییر دهند. رهبران تحول آفرین تصویری از یک چشم انداز آینده را به پیروان خود ارائه می کنند. از آنجا که چنین رهبرانی قادرند یک چشم انداز روشن و مورد نیاز را شکل دهند ، احتمالا قادر به برانگیختن کارکنان برای مشارکت در آن چشم انداز هم هستند. رهبران تحول آفرین زیردستان را برای انجام کار بیش از حد انتظار بر می‌انگیزانند. براساس نظر پاوار و ایستمن، اثربخشی یک رهبر تحول آفرین نتیجه سه عامل است ؛ موقعیت نسبی سازمان در پیوستار پذیرش سازمانی( پذیرش تغییر)، درجه تطبیق فرایند تحول آفرینی لازم برای موفقیت سازمان و فرایند رهبری تحول آفرینی که در سازمان در حال اجراست و قابلیتهای رهبران تحول آفرین برای اجرای فرایند مناسب تحول‌آفرینی. انعطاف پذیری این اطمینان را می دهد که سازمان ظرفیت فعالیت پویا یا پاسخ سریع به شرایط رقابتی در حال تغییر را دارد و بنابراین یک مزیت رقابتی ایجاد کرده یا مزیت رقابتی موجود را حفظ می کند. یک رهبر تحول آفرین ، تغییر را در کل سازمان القا کرده و چشم اندازی هم برای مدیران و هم کارکنان خلق می‌کند. به هر حال محیط خارجی که سازمان در آن فعالیت می کند، نقشی را در تعبیر عملیات اجرایی به صورت موثر یا کم کارا‌، ایفا می‌کند. الگوی رهبری تحول آفرین به جای تمرکز بر ویژگیهای شخصی رهبر‌، بیشتر بر روی چیزی که رهبر انجام می دهد تمرکز می کند. در محیط های متلاطم ، رهبران تحول آفرین احتمالا موثرترند، زیرا آنها به دنبال روشهای جدید کار کردن و در جستجوی فرصتهایی برای مواجهه با ریسک هستند، پاسخهای موثر را به پاسخهای کارا ترجیح می دهند و احتمالا از وضع موجود کمتر حمایت می کنند. بنابراین آنها شاید در برابر تغییرات محیط خارجی یا پیش بینی آن تغییرات واکنش موثرتری نشان دهند.

رهبری تحول آفرین ممکن است به چندین شکل باشد . برنز دو نوع رهبری تحول آفرین را شناسایی کرده است: اصلاح طلب و تکامل گرا . «اصلاح طلب روی اجزا کار می کند در حالی که تکامل گرا بر روی کل، کار می کند. اصلاح طلب در جستجوی اصلاحات هماهنگ با روندهای موجود و سازگار با اصول و تئوری‌های متداول است‌. تکامل گرا به دنبال تعیین مسیر ، جلوگیری یا نقض تئوری‌ها و تغییر اصول است. پاوار و ایستمن نیز دو بعد رهبری تحول آفرین را شناسایی کردند : همانند انواع اصلاح طلب و تکامل گرای برنز، رهبری تحول آفرینی که بافت سازمانی را تحت کنترل در می‌آورد‌‌‌‌[کنترل کننده] و رهبری تحول آفرینی که در مقابل بافت سازمانی واکنش نشان می دهد. [واکنشی] رهبری تحول آفرین کنترل کننده زمانی وارد عمل می شود که پذیرش بالاست ، در مقابل رهبری تحول آفرین واکنشی زمانی که پذیرش پایین است وارد عمل می شود. تحت شرایط پذیرش بالا ، رهبری تحول آفرین روی بافت سازمانی تاکید دارد که موجد تغییر باشد در حالی که در شرایط پذیرش پایین ، رهبری تحول آفرین یک فرایند تخریبی را برای ایجاد تغییر اجرا می کند. اگرچه این طبقه‌بندی بر اساس رهبری تحول آفرینی بود که با توجه به بافت سازمانی وارد فعالیت می شود ، ما معتقدیم که مدلی از اثر محیط خارجی بر ظهور رهبری تحول آفرین باید هم اثر پذیرش و هم انواع مختلف رهبران تحول آفرینی که ممکن است وارد عمل شوند را مورد توجه قرار دهد. بنابراین ما یک چارچوب مفهومی که محیط خارجی و پذیرش اعضای سازمان در ظهور رهبری تحول آفرین را با هم مورد توجه قرار می‌دهد، توسعه می دهیم. ما این مدل را یک مدل «رهبری تحول آفرین متاثر از محیط» می نامیم.

سير تكامل برنامه ريزي

از زماني كه بشر توانست نسبت به فرداي خود تفكر نمايد و اهدافي را براي آينده تدوين نمايد و براي زمان معيني در آينده و اهداف خود را تحقق يافته تصور نمايد فرآيند برنامه ريزي آغاز گرديد.  در اين زمينه مي توان به دوره محصول گرائي و بازار گرائي و فرا صنعتي اشاره نمود برنامه ريزي روش نظامند و عقلائي بررسي آينده بوده و تا معين شود چه كاري را مي توان براي نيل به آينده اي مطلوب انجام داد و چگونه مي توان از آينده نامطلوب اجتناب نمود برنامه ريزي عبارتند از ارائه طرقي براي عمليات آينده كه متضمن نتايج معين با هزينه  مشخص و در دوره زماني معلوم است برنامه ريزي فرآيندي است كه سازمان ها در قالب آن همه فعاليت ها و تلاش هاي خود در مورد وضعيت مورد انتظار راه رسيدن به آن و چگونگي طي مسير را در يكديگر تركيب و ادغام مي كنند

 تعريف برنامه ريزي استراتژيك

 برنامه ريزي استراتژيك ، ابزار مديريتي توان مندي است كه براي كمك به شركتها طراحي مي شود تا آنها بصورت رقابتي خود را با تغييرات پيش بيني شده محيط تطبيق دهنده بويژه فرآيند برنامه ريزي استراتژيك يك نگرش و تجزيه و تحليل از شركت و محيط مربوطه  به آن ارائه مي نمايد و شرايط فعلي سازمان را تشريح و عوامل كليدي موثر بر موفقيت آنرا شناسايي مي نمايد

تعريف ديگر برنامه ريزي استراتژيك فرآيند تغيير سازماني مستمر و پيچيده كه اگر ويژگيها لازم تركيب شوند فرآيند برنامه ريزي استراتژيك موفق و جامعي بوجود خواهند آورد در حقيقت برنامه ريزي استراتژيك فرآيند ايجاد و توسعه رويه ها و عمليات ضروري براي دستيابي به آينده ميباشد و بين برنامه ريزي بلند مدت كه بصورت واكنشي بوده و برنامه ريزي استراتژيك كه سازمان را مجاز به خلق آينده اش مينمايد تفاوت قايل مي گردد، برنامه ريزي استراتژيك  فرآيندي براي بازسازي سازمان بوده و بنظر ميرسد در برنامه ريزي بلند مدت اهداف و پيش بيني ها براساس فرض ثبات سازماني است درحالي كه در برنامه ريزي استراتژيك نقش سازمان در محيط آن بررسي مي شود برنامه ريزي استراتژيك موجب ميشود تا سازمان فعاليتها و خدماتش را براي برآوردن نيازهاي درحال تغيير محيط  تطبيق دهد ، اين برنامه ريزي نه تنها چارچوبي براي بهبود برنامه ها ارائه مي نمايد بلكه مشخص كننده براي ساختار دهي مجدد برنامه ها، مديريت و همكاريها و نيز براي ارزيابي پيشرفت سازمان در اين زمينه ها نيز ميباشد.

برنامه ريزي استراتژيك اساسا در بخش خصوصي توسعه يافته، ليكن مي تواند به سازماندهي دولتي و غير انتفاعي و جوامع و ساير نهادها كمك نمايد برنامه ريزي استراتژيك را مي توان تلاش منظم و سازمان يافته در جهت اتخاذ تصميم و مبادرت به اقدامات نوين تعريف نمود كه موجب تحول يك سازمان مي شود در حقيقت برنامه ريزي استراتژيك فرايند ي است در جهت تجهيز منابع سازمان ووحدت بخشيدن به تلاشهاي آن براي نيل به اهداف و رسالت بلند مدت با توجه به امكانات و محدوديت هاي دروني و بيروني مي باشد . از طرفي فرايند بررسي موقعيت فعلي و مسير آينده سازمان و يا جامعه ، تنظيم اهداف ، تدوين يك استراتژي براي آن اهداف و اندازه گيري نتايج مد نظر مي باشد .

برنامه ريزي استراژيك را برنامه ريزي در رابطه با اهداف بلند مدت سازمان و انتخاب فعاليت لازم براي تحقق آن مي توان بيان نمود.

 تعريف جامع برنامه ريزي

 برنامه ريزي به آن دسته از اقداماتي عنوان مي شود كه مشتمل بر پيش بيني اهداف و اقدامات براي رويارويي با تغييرات و مواجه شدن با عوامل نامطمئن از طريق تنظيم عمليات آينده است هدف اساسي برنامه ريزي تقليل ميزان قبول خطر نسبت به اتفاقات احتمالي و اتخاذ تدابير هماهنگ براي دستيابي به موفقيت هاي سازماني است .

 برنامه ريزي بلند مدت و برنامه ريزي استراتژي

 هدف از برنامه ريزي بلند مدت بيشتر كنترل عمليات است در حالي كه برنامه ريزي استراتژيك تغيير فعاليتها براي حداكثر استفاده از فرصت هاي محيطي را دنبال مي كند كه به شرح زير قابل مطرح مي باشد

-  رنامه ريزي استراتژيك بيش از برنامه ريزي بلند مدت آينده مدار است

- برنامه ريزي استراتژيك بايد پاسخگوئي فعاليتهاي سازماني در قبال تغييرات محيط باشد

-  رنامه ريزي استراتژيك بيشتر از برنامه ريزي بلند مدت بر ارزيابي محيط داخل و خارج سازمان تاكيد دارد.

- برنامه ريزي استراتژيك يك فعاليت پيچيده بوده و مستلزم مشاركت مديران تمام سطوح سازماني مي باشد .

بحران رهبري – مطالعه اي جديد با موضوع " بهترين شركتها براي رهبران"

بحران رهبري – مطالعه اي جديد با موضوع " بهترين شركتها براي رهبران"

تحقيق شده توسط شركت Hay

(فيلادلفيا ، دسامبر 2007)

كمبود استعدادهاي رهبري كه بدليل بازنشستگي تعداد زيادي از مديران اتفاق افتاده ،حتي ممكن است به وضعيت بدتري تبديل شود . هم كشورهايي مانند انگليس و آمريكا كه بازارهايشان مي توانند نيازهاي مختلف مشتري را برآورده كنند و هم كشورهاي آسيايي با  اقتصاد در حال پيشرفت مانند چين و هند ، براي مقابله با كمبود رهبري شان ، نياز به سازمان هاي محلي دارند كه اين سازمان هاي محلي بايد توانايي تطابق با نظرات شركت جهاني مشاوره مديريت Hay را داشته باشند واقدامات فوري را به انجام برسانند.

اين شركت ، نتايج تحقيقاتش را با عنوان " بهترين شركتها براي رهبران " با همكاري مجلة مشهور " مديران ارشد اجرايي " (Chief executive  Magazine) منتشر كرد . اين تحقيقات نشان دادند كه : شركتهايي در اروپا و آمريكاي شمالي ، براي جبران بازنشستگي نسلي از مديران كه در فاصله بين دو جنگ ( سرد و جهاني ) از جمع نيروي كار خارج شده اند ، شناسايي ضرورت و فوريت توسعه رهبران را آغاز كرده اند .

 

ادامه نوشته